پایگاه خبری تحلیلی شستون 24 مرداد 1400 ساعت 11:04 http://shastoon.ir/report/23304/استجابت-آرزوی-مادر-شهید-زنجانی-پور-وفاتش-رویای-صادقه-پیک-شهادت-برادر -------------------------------------------------- برادر شهید زنجانی‌پور در گفت‌وگو با دفاع‌پرس مطرح کرد؛ عنوان : استجابت آرزوی مادر شهید زنجانی‌پور برای پس از وفاتش/ رویای صادقه‌ پیک شهادت برادر شد -------------------------------------------------- شهید «یوسف زنجانی پورقنبری» متولد سال ۱۳۴۶، در سن ۲۱ سالگی در منطقه زبیدات به فیض شهادت نائل آمد و پیکر پاکش در منطقه بر جای ماند و پس از ۳۳ سال کشف و شناسایی شد. متن : به گزارش شستون؛ به نقل از دفاع پرس، پیکر مطهر شهید مدافع وطن یوسف زنجانی پور قنبری از روستای ویشکا سوقه از توابع شهرستان رشت پس از ۳۳ سال به آغوش خانواده خود بازگشت و روز ۲۴ خرداد ۱۴۰۰ خانواده اش او را از معراج الشهدای تهران تحویل گرفتند. شهید زنجانی پور قنبری، متولد ۳۰ شهریور سال ۱۳۴۶ بود که به عنوان سرباز کمیته در سال ۱۳۶۷ به جبهه اعزام شد و در ۲۱ تیر همان سال در منطقه عملیاتی دهلران ـ زبیدات به درجه رفیع شهادت نایل آمد و جاویدالاثر شد تا اینکه پیکر پاکش در تفحص کشف و از طریق DNA شناسایی شد و در بقعه آقا میرعظیم گوراب در روستای گرفم شهرستان خمام به خاک سپرده شد. برادر شهید زنجانی پور قنبری در گفت وگو با خبرنگار حماسه و جهاد دفاع پرس اظهار داشت: برادرم ۱۹ سال سن داشت که به جبهه رفت. آن زمان در ژاندارمری در بخش گشت جندالله خدمت می کرد. یک روز جلوتر از آنکه بمباران شیمیایی اتفاق بیافتد، من خوابی دیدم که آشفته ام کرد و از خواب پریدم. خانواده ام نگران شدند، به آنها گفتم در خواب دیدم که یوسف از من خواست به داد او برسم و به من گفت دارم می سوزم. وی ادامه داد: پس از آن خوابی که از یوسف دیدم، آرامش نداشتم و راه افتادم تا خودم را به اهواز برسانم. ساعت یک بعد از نیمه شب به اهواز رسیدم و صبح آن روز به ستاد فرماندهی کل ژاندارمری رفتم. با مسئولین آنجا صحبت کردم و مرا به سمت منطقه کیان پارس، گردان ۲۰۷ که باقی مانده آسیب دیدگان آنجا مستقر بودند، فرستادند. به آنجا رفتم و دیدم به جز چند سرباز، همه را به دهلران و از آنجا به زبیدات برده اند. از آنجا به چند معراج الشهدا سر زدم و حتی آلبومی هم به من نشان دادند. نام کوچک برادر من درآمد و از همانجا برگشتم. روز ۲۱ تیر ۱۳۶۷ بود. وقتی برگشتم تمام اعضای فامیلمان منزل ما جمع شده بودند تا از من بشنوند که چه خبر شده است و اوضاع از چه قرار است. زنجانی پور قنبری افزود: پس از سال ها انتظار، وقتی شنیدیم که پیکر برادرم دارد برمی گردد خوشحال شدم. آنقدر چشم به راه بودم، پیر شدم. ما منتظر شنیدن اسم برادرم بودیم. خوش به سعادت کسانی که رفتند و خون خود را نثار کردند. اگر آن ها نبودند، امروز ما هم نبودیم. برادر شهید گفت: مادرم یوسف را خیلی دوست داشت و یوسف به مادرم گفت اگر از من راضی هستی به من اجازه بده تا به جبهه بروم و دین خود را ادا کنم. زمانی که می خواست به جبهه رود از او خواستم نرود، چون یکی از برادرانمان در جبهه جانباز شده بود و برادر دیگرمان هم در دیگر قسمت های جبهه از جمله مریوان، نوسود، مهران و سومار می جنگید، از او خواستم که تا بازگشتن برادر دیگرمان صبر کند اما گفت من می روم و خدمت خود را تمام می کنم و برمی گردم. وی درباره روحیات برادرش اظهار کرد: برادر من در بچگی هر کجا می شنید روضه برگزار می شود، شرکت می کرد. ما مسجدی داریم که متعلق به حرم امامزاده است و در امامزاده آستانه اشرفیه قرار دارد. مادرم به من وصیت کرده بود که آنجا دفنش کنیم. اگر زمانی یوسف زنده برگشت، که هیچ؛ اما اگر زنده برنگشت، او را کنارش دفن کنیم. شگفت انگیز آن است که مردم در این اماکن قبر را پیش خرید می کنند و نام خود را روی تکه سنگی حک می کنند و به سختی مکانی خالی برای تدفین پیدا می شود. من از رئیس شورای آنجا خواستم که برادرم کنار مادرم دفن شود که گفتند جا نیست، اما وقتی رفتیم آنجا یک قبر خالی نفروخته کنار مادرمان پیدا شد. مادر یوسف این را از خدا خواست که پسرش کنارش دفن شود. وی ادامه داد: برادرم را که بدرقه کردیم، ابتدا بوسیله اتوبوس او را به اصفهان بردند و سه ماه آنجا بود و طی این مدت مدام به ما سر می زد. آن موقع کارخانه ذوب آهن اصفهان را بمباران کردند و صحنه ترسناکی داشت. به برادرم گفتم تو سربازی رفتی و این صحنه ها را باید تحمل کنی. برادرم می گفت من نمی ترسم و هر کجا من را تقسیم کنند می روم. دوره آموزشی اش او تمام شد، ۱۵ روز مرخصی گرفت و پس از آن او را به پاسگاه ژاندارمری اهواز منتقل کردند و ۱۴ ماه هم در آنجا خدمت کرد. انتهای پیام/ 118